تبليغاتX
¸·`¯¨'*·دنـیـــای عـشـــق ·*'¨¯`·¸

¸·`¯¨'*·دنـیـــای عـشـــق ·*'¨¯`·¸

باران%%%

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک
غزل آمد که حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 11:7  توسط ·.,¸¸,.·´: مرمرگلی:`·.,¸¸,.· ´:   | 

طلا%%%!!!!

با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ

و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین

 ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...

گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:51  توسط ·.,¸¸,.·´: مرمرگلی:`·.,¸¸,.· ´:   | 

بالهایت را کجا جا گذاشته ای....؟؟؟؟؟؟؟

  پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : « اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی . »

 پرنده گفت : « من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم.»

انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت : « راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ »

انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید.

پرنده گفت : « نمیدانی ، توی آسمان چقدر جای تو خالی ست . »

انسان دیگر نخندید ، انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمیدانست چیست . شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت : « غیر از تو ، پرنده های دیگری را هم میشناسم که پرزدن را یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است ، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود . »

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

« یادت می آید ، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؛ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی . راستی ، عزیزم ، بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ »

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس  کرد. آن وقت رو به خدا کرد وگریست.

                             

((هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش.

 گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي

 که ماه را بر لبانت مي نشاند))

 

                                               

خیلی زود دیر می شود و من باز هم دیر رسیدم

و باز هم تنبیه شدم بابت این دیر رسیدن

اما ای کاش چون کودکی مرا مجبور می کردی حسنک کجایی را 2 بار بنویسم

که من حاضر بودم به خاطر تو و آن نگاه مهربانت هزاران بار بنویسم

اما این بار این تنبیه سزای من نبود

چرا تا همیشه مر ا از آغوش گرمت و نگاه مهربانت محروم کردی

چرا بهای دیر رسیدن من زود رفتن تو بود

و چه تنبیه سنگینی بود بی خداحافظی رفتن ......

يه شب خانم خونه اصلاً به خونه برنميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح برميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر برميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تأييد نميكن!

يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه برميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه.

۱۵تاشون تأييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!

نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند!

 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:40  توسط ·.,¸¸,.·´: مرمرگلی:`·.,¸¸,.· ´:   | 

....؟؟

کاش می شد بار دیگر سرنوشت از سر نوشت

کاش می شد هرچه هست بر دفتر خوبی نوشت

از قلم هایی که بر عالم رواست

با محبت با وفا با مهربانی ها نوشت

کاش اشتباه هرگز نبودش در جهان

داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

کاش دلها از ازل مهمور حسرت ها نبود

کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 10:57  توسط ·.,¸¸,.·´: مرمرگلی:`·.,¸¸,.· ´:   | 

گریه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 10:49  توسط ·.,¸¸,.·´: مرمرگلی:`·.,¸¸,.· ´:   |